مدح از براى دوست كه صد جان فداى دوست * هجو از براى دشمن برگشته روزگار
بر اشك سرخ و زردى رخسارهام اگر * دندان سپيد كرده سپهر سياهكار
من هم ز دود آه « 1 » ، سيهروى كردمش * وز اخترم كه سوخته گرديده داغدار
گر روز من چو شب گذران است بگذرد * شادم كه هست محنت ايّام در گذار
ور شام من به روز نگردد قرين مگرد * گو چرخ سفله اين دو دَمِ سرد برميار
آنان كه نيستشان خبر از ملّت و ملل * هستند بىديانت و بىدين و بىوقار
معيوب چون سپيدى بر روى مردمك * از روى خود كه باد سيه ، مانده شرمسار
بر شارع شريعت احمد نرفتهاند * بو جهلوار كرده ره جهل اختيار
دامن فشاندهاند ز نامردمى به من * آنان كه كمترند ز سگ صد هزار بار
من عيب خويش بر تو شمارم كدام عيب * عيبى كه نيست عيبم از آن عيب ، بلكه عار
در روز امردى نشدم جرّهء « 2 » كسى * پاك است چهرهء عمل من از اين غبار
رويم كه بود از كف دستم برهنهتر * پوشيده بود چون نظر من ز روى يار
هامش
( 1 ) . اصل : دو .
( 2 ) . اصل : چيره .