شدهام اسير چشمى كه گه ستيزهء او * به دو دست ، اجل سر خود ز بلا نگاه دارد
سر كيش عشق گردم كه به محشر محبّت * نه كسى گناه پرسد نه كسى گناه دارد
* * *
تو به اين خوبى اگر از در بستان گذرى * چون نفس سوختگان گل به تماشا آيد
* * *
هزار دوزخ سوزنده بايد ار ما را * به روز حشر به مقدار آرزو سوزند
* * *
اشك اخگر گشت چون روى توام آمد به ياد * زخم شد ناسور چون بوى توام آمد به ياد
كعبه را ديدم به گرد خاطر خود در طواف * در طواف كعبه چون كوى توام آمد به ياد
* * *
دل هزار گل از پرتو رخش واشد * در اين چمن رخ او آفتاب گلها شد
مگر خدنگ دگر مىرسد به تن كه ز شوق * دهان غنچهء پيكان او چو گل واشد
ز رشك ابر بهارى گريستم چندان * كه ديدهام خلف دودمان دريا شد
* * *
هركه مىچيند گلى در باغ و بر سر مىزند * مرغ روح بلبلى گرد سرش پر مىزند
گر دمى بزمى بيارايم فلك از بخت بد * از حباب باده صد سنگم به ساغر مىزند