ز بخت بد چراغ كلبهام روشن نمىباشد * لباس دود پوشد شعله در خلوتگه كامم
* * *
بهار آمد كه هر سو عندليبى در خروش آيد * كند بلبل فغان و نالهء عاشق به گوش آيد
دلم هرگه رود از خويش در ايّام هجرانت * ز بوى كهگل ديوار كوى غم به هوش آيد
تهى شد مخزن چشمم ز در اشك و از غيرت * چو بينم چشم اشكآلودهاى ، خونم به جوش آيد
* * *
به راه گل بماند تا قيامت ديدهء بلبل * اگر در باغ ريزى خاك راه انتظارم را
عجب نبود كه روز حشر بنشيند به دامانش * به صحراى قيامت باد اگر آرد غبارم را
* * *
ز دست غمزهء تو مرگ باحذر گردد * اجل ز بيم نگاه تو دربدر گردد
ستيزه چند كنى با دلى كه همچو حباب * هميشه بر سر خونابهء جگر گردد
* * *
خدنگت در دلم بنشست و جان چون صاحب منزل * گهى بيرون رود ، گاهى به گرد ميهمان گردد
ز چنگ شحنهء هجرت ، خلاصى نيست جانم را * وگر خواهى اجل هم ضامن اين ناتوان گردد
* * *
هر قطره كه از ديدهء گريان من افتاد * سيلى شد و در خانهء ويران من افتاد