امشب ز دورىات دل پراضطراب سوخت * در ديدهام ز سوز فراق تو خواب سوخت
از خال ، زيب يافت گلستان عارضت * يا شبنمى به روى گل از آفتاب سوخت
* * *
اى مقيم هر بن موى تو ايمانى دگر * هر خم زلف سياهت كافرستانى دگر
بىرخت هرگاه مىگريم به حال « 1 » خويشتن * مىشود هر قطره اشكم چشم گريانى دگر
* * *
شراب شوق يارم باز در پيمانه مىآيد * كه عقل رفته گاهى بر سر ديوانه مىآيد
ز كوى ميكشان با زهد خشك اى پارسا مگذر * كه بوى آتشى از خاك اين ويرانه مىآيد
* * *
امشب به بزم وصل چو پروانه سوختم * تا صبح همچو شمع در اين خانه سوختم
خاكش به پاى شمع و كفن « 2 » عكس شعله شد * از رشك نيكبختى پروانه سوختم
* * *
مگو خط گشته ظاهر از رخ خورشيد سيمايش * كه مرغ حسن دارد آشيان در نخل بالايش
حريم كوى او آن رتبه دارد كز شرف هر دم * به چندين كعبه برخورديم در راه تمنّايش
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : جان .
( 2 ) . اصل : كفش .