ديدهء آيينه از عكس جمالت روشن است * وز ملاقات تنت جان در تن پيراهن است
بازم از بيداد هجران شور در ملك تن است * خانومان خنده پامال سپاه شيون است
با سرشكم ابر بىآب است و دريا تشنه است * پيش آهم شعله كبريت است و اخگر روغن است
بهر جانم مىكند پيوسته مشق شعلگى * هر شرارى كز قضا در جسم سنگ آهن است
* * *
در ايام غمت بىغم تنى نيست * ز خونِ ديده خالى دامنى نيست
ز شور بلبلانم گشت معلوم * كه گل چيدن كم از خون كردنى نيست
* * *
در غم هجران او آهى ز جانم برنخاست * سوختم عمرى و دود از استخوانم برنخاست
* * *
دلى دارم كه چون پروانه گرد سوختن گردد * به ذوق شمع بر گرد سر يك انجمن گردد
تن محنتپرستم بسمل تيغ نگاهى شد * كه جان از منّت آن تا قيامت گرد تن گردد
* * *
ز خورشيد جمالت مانده ، دوران تيره ايّامم * كه مهر و ماه روگردان شدند از صبح و از شامم
نخواهم گفت ترك لعل ساقى با وجود خط * همان گيرم كه مى يك چند ناصاف است در جامم