درِ دكّان بينش بست چشمم بر رخ عالم * كه جنس نور وى شد صرف بازار تماشايش
يكى بر صيد لاغر بگذر اى صياد مستغنى * كه شد چون دام ، چشم از انتظارت جمله اعضايش
* * *
ز هجرت مردم و سوز دل خود زين جهان بردم * براى كوهكن داغى به رسم ارمغان بردم
در اين سودا كه من كردم به جانان نيست نقصانى * گر او دل برد ، من هم عشوهاى چند از ميان بردم
* * *
شب چو بى خود به طواف گل رويت آيم * تكيه بر دوش صبا كرده به سويت آيم
* * *
ز فرقتِ تو ، لبِ خشك و چشم تر دارم * هزار شعله سراسيمه در جگر دارم
اثر ز بيم تو گردِ دعا نمىگردد * به هرزه من گله از نالهء سحر دارم
* * *
ز بيتابى بسى شب گرد كويت تا سحر گشتم * سحرگه چون دعاى « 1 » بىاثر نوميد برگشتم
بسى شب از هجوم آرزو در كنج تنهايى * تو را حاضر تصور كردم و بر گرد سرگشتم
* * *
تا چند آب ديده به دامان فروبرم * اين سيل را چو ريگ بيابان فروبرم
خارى كه در ره تو بيابم ز روى شوق * در جويبار ديده چو مژگان فروبرم
هرگه به خاطرم گل روى تو بگذرد * مانند غنچه سر به گريبان فروبرم
هامش
( 1 ) . اصل : دعايى .