بحرىست ضمير تو كه در پرورش دُر * آسوده ز باريدن نيسان و ايار است
تا چرخ سر از عُجب ز درگاه تو برداشت * عمرىست كه سرگشته گرفتار دوار است
تا بحر كف راد تو را ديد ز خجلت * ديرىست كه دُر در صدفش سنگ زهار است
هر بندهء هندوى تو لقمان جهانست * هر گوشهاى از كوى تو يونان ديار است
در عهد تو شعر شعرا بر ورق دهر * بىكار چو نقشىست كه بر سنگ مزار است
با طبع تو فكر حكما در نُكت طب * بيهوده چو در مجلس مى رنج خمار است
مىخواست دلم وادى مدح تو كند طى * امّا چه كنم پاى زبان آبلهدار است
تا نام مسيح و خضر و چشمه به تقريب * مذكور بر مردم هر شهر و ديار است
بادا نفس كلك و دواتت به سلامت * ما را به مسيح و خضر و چشمه چه كار است
قصيده
بلا سجود كند پيش درد حرمانم * اجل پياده رود در ركاب هجرانم
به روى خاك كند آفتاب دامن پهن * كه بر زمين نچكد آب چشم گريانم
شود پر از گل سيراب جيب و دامن دهر * اگر شكفته شود غنچههاى پيكانم