گشتى به هرزه دشمن جانم ولى هنوز * باب است جنس دوستىات در ديار جان
روى تو نيست در نظرم ليك كردهام * پرگل ز باغ طبع تو جيب و كنار جان
در راه خود « 1 » فتاده چو بينى تن مرا * يك لحظه مكث كن مگذر از مزار جان
بىطالعى نگر كه به راه وفاى تو * جانها نثار كرد و نيامد به كار جان
بفروختى مرا به عبث ليك تا به حشر * داغ غلامى تو بود بر عذار جان
تا هست عمر ، خاك درت زيب تن كنم * و آنگه به زير خاك عبير كفن كنم
اى بر جهان گشوده ز معنى دكان فيض * ديوان توست بحر معانى و كان فيض
بر روى صفحههاى كتاب تو سطر نيست * انوار چيده بر سر هم در دكان فيض
بر ساحت دل تو ز سوى ديار چرخ * هر صبحدم نزول كند كاروان فيض
بهر شكفتن گل معنى به روى دل * گردد نسيم فكر تو در گلستان فيض
معجز نگر كه صد ره در يك نفس رود * پيغمبر خيال تو بر لا مكان فيض
تو مير كاروان ديار فصاحتى * اسباب حجرهء تو متاع جهان فيض
بر بحر فكرت تو به نيسان صبح و شام * بارد دُر معانى از آسمان فيض
از ذو الفقار كلك تو دشمن قتيل باد * فكرت بر آسمان سخن جبرئيل باد
من كيستم به ملك سخن كيمياگرم * در حجره هست هم زر تقليد و هم زرم
پيغمبر خيالم چون بر فلك رود * پست و بلند معنى گردد ميسّرم
هم در ميان خوارى شادم مگر گُلم * هم در كمال عزّت خوارم مگر زرم
خاكم ولى ز مايهء نور است طينتم * تيغم ولى ز موج معانىست جوهرم
پيوسته فرش راه توام نور ديدهام * دانسته خاك كوى توام آب كوثرم
عالم چو آب گيرد ، نوحِ سفينهام * دشمن چو شعله گردد ياقوت احمرم
در تنگناى معركه تيغ مبارزم * بر روى بحر حادثه موج شناورم
هامش
( 1 ) . اصل : جود .