كسى را رسد سير درياى عشقت * كه چون موج بر روى طوفان نشيند
اسيرى كه بيمار چشم تو باشد * اجل بر سرش چون طبيبان نشيند
* * *
رخت ز آه « 1 » جگر خستگان حذر نگرفت * چراغ خويشتن از راه باد برنگرفت
دلم به آه قرين است بىفروغ رخت * مدام دود كند آتشى كه درنگرفت
* * *
اى ز تو بند بر زبان ، نطق سخنسراى را * فكر تو باعث جنون عقل گرهگشاى را
سوى چمن اگر رود شيفتهء جمال تو * شبنم روى گل كند ، آبلههاى پاى را
پى به شرابخانهاى كرده دلم كه ساقىاش * كاسهء روى خم كند جام جهاننماى را
ديدهء نرگس از زمين ، سرمه كشيده « 2 » سرزند * سوى چمن گر افكنى نرگس سرمهساى را
* * *
جان در تن ما سوخت ز سوز نفس ما * افسوس كه تابوت شد آخر قفس ما
تا قافله را كعبه سر كوى بتان است * پيوند به ناقوس رساند جرس ما
هرگز ز لب دوست پيامى نشنيدم * گويى كه حرام است شكر بر مگس ما
از بس كه هواى دل ما شعلهفشان بود * شد سوخته بال و پر مرغ نفس ما
* * *
در روزگار هركه عزيز است خوار توست * اين رسم تازهاىست كه در روزگار توست
ترسيده است چشم اجل از نگاه تو * آسوده آن كسى كه مقيم ديار توست
* * *
مگو در سينهام جا ، نخل قدّ دلستان دارد * نهال شعلهاى در گلشن آتش مكان دارد
شدم گم ، در طريق كعبهء و صلى كه هامونش * دل پراضطراب افزونتر از ريگ روان دارد
هامش
( 1 ) . اصل : راه .
( 2 ) . اصل : كشيد .