ز بس كه پاره شد از غصّه ، صد گره بيش است * چو تار سُبحهء زاهد به رشتهء جانم
به باغ دهر من آن عندليب محزونم * كه گوش گلشن ، مجروح شد ز الحانم
به روى سبزه و گل قطرههاى شبنم نيست * چمن به گريه درآمد ز سوز افغانم
به جلوه ار چه لگدكوب محنتم سازند * و بال چشمم ، هرچند خاك ميدانم
عزيز مصرِ سخن مىشوم اگرچه كنون * به چاه تيره ، ز دست نفاق اخوانم
ز من شود بد و نيك سخن عيان هرچند * چو نور آينه در چشم خويش پنهانم
به عالم سخن آن آسمان فيّاضم * كه دُرّ معنى بارد ز ابر نيسانم
ز طبع ، فيض رسانم به خلق ليك چه سود * كه صرف شوره زمين است نفع بارانم
دلم ز خرمن غفلت چو مور دانهكش است * مگر ز حرص ، خلاصى دهد سليمانم
شود به خاك درم آفتاب سايهنشين * چو در پناه بگيرد شه خراسانم
على موسى جعفر كه خاك درگه او * بود به روز جزا نور چشم ايمانم
و له فى الغزليّات
خوش آن دم كه زلفت پريشان نشيند * سيهپوش در مرگ ايمان نشيند
ز يمن خيالت دلم آنچنان شد * كه در سينه بالاتر از جان نشيند