بر خرمن نفاق عدو ، برق لامعم * در خارزار دشمنىاش باد صرصرم
تا هست عمر ، فرش رهت باد جان من * مدح تو باد ميوهء نخل زبان من
آنم كه چون به شعر لبم آشنا شود * گوشم خزينهء گهر مرحبا شود
تازم چو خنك طبع به ميدان شاعرى * دشمن چو خاك راه قرينم كجا شود
ز آنرو كه بازمانَد ، در گام اوّلين * آن خار بُن كه همتك باد صبا شود
آنم كه گاه فكر ز فيض سحاب كلك * در باغ صفحه ، غنچهء طبعم چو واشود
شخص خيال ناله كند در فراق او * مانند بلبلى كه گل از وى جدا شود
آنم كه آفتاب ضميرم چو گرم گشت * خصم ار فلك بود ، ز تف آن سها شود
يعقوب ، يوسفان مرا چون كند خيال * ظلمتسراى چشمش از آن پر ضيا شود
ريزد اگرچه نور ز طبع منير من * گرديده « 1 » خاك راه خيالت ضمير من
* * *
خار مژهام غرقه به خون بىرخ يار است * بر گلبن ما هجر بتان فصل بهار است
ز آن دم كه ز پيش نظرم عيد رخش رفت * ماتمكدهء سينه پر از نالهء زار است
دل مرده و در سينهء پر داغ ، فغانم * چون در چمنى نالهء جانسوز هزار است
جان رفته و بر پيكر محنتزده ، داغم * آن لالهء خودروست كه بر خاك مزار است
گر آه نباشد به رخ دل كه گشايد * در بزم غم اين پرده كه نامش شب تار است
هامش
( 1 ) . اصل : گرديد .