تا از خط سبز آينهات زنگ برآورد * ظلمتكدهء ديده پر از گرد و غبار است
هر لالهء دلسوخته كز خاك برآيد * داغىست كه از دست تو بر جان بهار است
سودات عيان بر سر آتش چو دُخان است * غمهات نهان در دل اخگر چو شرار است
ياقوت لبت را دل ما نايب كان است * غمهاى تو را سينهء ما صُفّهء بار است
روزم نه همين تيرگى از خطّ تو دارد * عمرىست كه بخت سيَهم بر سر كار است
بر آينهء عشق غبارى ننشيند * گر سبزهء خط گرد گل چهرهء يار است
رخ نيست ، كه در روزن تاريك شعاع است * خط نيست ، كه بر پنجهء خورشيد نگار است
از مهر رخ يار ، جهان گشته منوّر * يا نور ضمير فلك شعر مدار است
ركن الحكما آنكه ز آمد شد ارواح * چون كاهكشان راه درش پر ز غبار است
ركن حرم كعبهء دل كردهام او را * هرچند كه ركن حرم كعبه چهار است
گر هست به او نسبتى ارباب سخن را * چون نسبت همرنگى ياقوت و انار است
با نور ضمير تو فروغ رخ خورشيد * در ديدهء خورشيدپرستان شب تار است
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 248
مساهمون: مير تقي الدين كاشاني
ص٢٤٨