اى گشته از خط تو سيه روزگار من * روى تو جلوهگاه خزان و بهار من
ز آن خطّ سبز ، شعلهء شوقم فسرد و ماند * در گردن خزان تو خون بهار من
گفتى كه كندهام ز تو دل ، ليك دور باد * دل برنكنده از تو دل بىقرار من
آنم كه بعد مرگ چو از دورى درت * در زير سنگ خاك شود جسم زار من
با مدّعى چو بر سر خاكم گذر كنى * خون گردد از حسد دل سنگ مزار من
در روزگار عشق تو زانگونه گشتهام * كز بهر گريه كردن بر روزگار من
تا روز حشر هركس اطفال خويش را * تعليم درس گريه كند در ديار من
از بس كه چون ستاره در او اشك ريختم * شد كهكشان خاك ، ره انتظار من
خاك ره تو شد دل محنت رسيدهام * شد فرش جلوهگاه قدت نور ديدهام
اى بىوفا ملول شدى از وفاى من * رفتى و ديگرى بگزيدى به جاى من
جاى تو بود چشم و دلم عاقبت شدى * دلگير از رطوبت آب و هواى من
من بندهء تو بودم و زودم فروختى * و آنگه به خاك تيره نشاندى بهاى من
در خلوت سخنورى افروختم چراغ * كز روغن ضمير تو باشد ضياى من
من طاير هواى تو گشتم كه از شرف * بر استخوان مه ننشيند هماى من
كشتى به بادِ دامن اهل هوس مرا * و آنگاه دود را بنشاندى « 1 » به جاى من
خوبان دهر را همه ز اهل وفا كند * قسمت اگر كنند به ايشان وفاى من
با آنكه گشته از ستمت ملك دل خراب * تركت نمىكند دل عاشق وفاى من « 2 »
اى كعبهء در تو مكان فتوح جان * قسمت نوشته بر قلمت قوت روح جان
اى كرده دست جور تو ويران ديار جان * وى داغ بىوفايى تو يادگار جان
زارم مكش مباد كه در روز بازخواست * بر روى خنجر تو نشيند غبار جان
تا فيض ابر لطف ز من بازداشتى * پژمرده گشت لالهستان بهار جان
هامش
( 1 ) . اصل : ننشاندى .
( 2 ) . « وفاى من » تكرار قافيه است و تصور مىرود اشتباه كاتب بوده و شايد « عاشق بنا » بوده باشد .