بزم عيشى اگر بيارايم * در زمان محشر آشكار شود
بر فلك عمر اخترم كم باد * سايهء طالع از سرم كم باد
كيستم من در اين جهان خراب * خارى افتاده بر سر گرداب
بس كه گشتم ضعيف ، مىماند * عكس جسمم به عكس بر سر آب
گشته بر من حرام آسايش * شعلهسانم ، يكىست مردن و خواب
از رگ تار ، مطرب بزمم * خون گشايد به نشتر مضراب
بر چمن چون گذر كنم نالان * باغ ، صحرا شود ، هزار ، غراب
بر فلك چون نظر كنم گريان * چرخ دريا شود ، ستاره حباب
صدف چشم و گوش خواهم كرد * پُر دُر اشك و پُر زرِ سيماب
تا نبينم جهان پر غم را * نشنوم هرزههاى عالم را
* * *
بازم دل از سموم بلا روحپرور است * هر آرزو كه داشتم از غم ، ميسّر است
در كارگاه عشق پى قلب چهرهام * اكسير رنگ كاهى و دل كيمياگر است
از بس كه گشته ظرفِ جهان پر ز گريهام * بر جسم آفتاب لباس فلك تر است
وز عين اضطراب همه روزه همچو موج * هر سو به روى بحر سرشكم شناور است
تا كاو كاو غمزهء او شد نصيب دل * تا كلبهام ز مهر خيالش منوّر است
گاهم ز ديده اشك رودگاه خون دل * اين چشم « 1 » نيست ، معدن الماس و گوهر است
در راه عشق كشتى عمرم شكسته شد * در قلزمى كه مُوجهء رويش ز جوهر است
با آنكه جان و دل شده صرف رهش ، هنوز * با دلشكستگان ، نگهش بر سر شر است
آن بىوفا چو مايل آزردن من است * آنكس كه دشمنم نشود ، دشمن من است
هامش
( 1 ) . اصل : جسم .