اشك از بس كه آيد از ديده * در غم عالم زبون گيرم
در نظر همچو چشم پرخونىست * هر يك از حلقههاى زنجيرم
در جوانى ز سستى طالع * هدف تير عالم پيرم
خلقى از زخم خوردنم شادند * در جهان چون نشانهء تيرم
مادر روزگار در طفلى * داد از خون چشم خود شيرم
فلك تنگ چشم مهمانكش * كرد بر خوان عمر خود سيرم
كيستم من در اين سراى سپنج * مارِ پيچان « 1 » بىنصيب از گنج
دى سوى گلشنم گذار افتاد * راه بر كلبهء هزار افتاد
آنقدر وصف يار خود كردم * كه گل از ديدهء هزار افتاد
از حديث قدش چو سايهء خويش * سرو بر خاك رهگذار افتاد
شورى از ياد زلف و كاكل او * در ميان بنفشهزار افتاد
چون ز رفتار او حديثى رفت * در دل آب خار خار افتاد
ياد كردم ز شعلهء حسنش * برق در خرمن بهار افتاد
قصّه كوته ز اضطراب دلم * انقلابى در آن ديار افتاد
همچو بخت بدم رفيق كم است * همه جا همچو سايه در قدم است
بود در دل كه چون بهار شود * جسم و جان فرش لالهزار شود
از تماشاى سبزه و لاله * رفع اندوه بىشمار شود
در نظر شكل لاله و شبنم * هيأت شعله و شرار شود
به مددكارى نسيم از غم * صفحهء سينه بىغبار شود
ليك از بخت بد ندانستم * كه غم دل يكى هزار شود
دم باد بهار بر جسمم « 2 » * دم شمشير آبدار شود
هامش
( 1 ) . اصل : بيجان .
( 2 ) . اصل : چشمم .