خو كردهام به غم چه توان كرد عادت است * شادم ز تلخكامى هجران طبيعت است
آسودگى بلاى دل دردمند ماست * بهبودِ حال ما نمكى بر جراحت است
* * *
سرت گردم به يك ديدن بخر جانى كه من دارم * كه ارزان است و بىمقدار چندانى كه من دارم
بسوزد با همه سنگيندلى آخر دلت بر من * اگر آگه شوى از سوز پنهانى كه من دارم
دلت نازم چه مىپرسى ز حال سينهء چاكم * كه معلوم است از چاك گريبانى كه من دارم
* * *
ز جعد زلف تو يك حلقه بىاسير مباد * بناى مهر و محبّت خللپذير مباد
كشند خار و خس از خوابگاه راحت ما * نصيب پهلوى ما بستر حرير مباد
* * *
ريخت خون هركه بود آنگه در بيداد بست « 1 » * بعد قتل عالمى زنجير عدل و داد بست « 2 »
* * *
گر شوى ز افغان من بيدار ، منع من مكن * زانكه بر مرغ سحر نتوان ره فرياد بست
منع شيرين گر توان كردن ز مهر كوهكن * كى توان راه خيالش بر دل فرهاد بست
* * *
از گلستانى كه هركس گل به دامن مىبرد * باغبان از ديدن گل ، رشك بر من مىبرد
* * *
مسكين سگى كه جسم من ناتوان خورد * جسم مرا سگى كه خورد استخوان خورد
هامش
( 1 - 2 ) . اصل : تست .