تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
نديدم هيچ سودى از محبّت * كه در سوداى دل ، غير از زيان نيست
* * *
با آنكه دل نمىدهدم گُل بر او زنم * مىجويمش كه تيغ تغافل بر او زنم بود آن‌كه همنشينى گل بار خاطرش * كو « 1 » اين زمان كه طعنهء سنبل بر او زنم من عندليب‌زادهء اين گلشنم كجاست * شاخ گلى كه نعرهء بلبل بر او زنم
* * *
كى مست مى عشق تو محتاج اياغ است * پروانهء اين شمع چه كارش به چراغ است آرايش گلزار بود از گل و نسرين * آرايش ماتمكده از پنبهء داغ است از مى نبود مستى ارباب محبّت * لا يعقل اين باده خمارش ز اياغ است هر باغ كه بوى تو نيايد ز نسيمش * ريحان به رهش باعث خشكى دماغ است
* * *
كوى عشق است اين نه جاى زهد و طاعات است اين * دامنِ آلوده مىبايد ، خرابات است اين اينكه از هجرش سيه روزم نه از بخت بد است * كرده‌هاى ناپسندم را ، مكافات است اين برنگردد هيچ كس نوميد ازين در ، خوش درآ * هرچه دارى مىخرند اينجا ، خرابات است اين با حريفان خوب ننشسته‌ست شطرنجت سخى * پر مشو غافل به اندك بازيى « 2 » مات است اين
* * *
سرگرمىام ز گرمى خوى محبّت است * بىتابى دلم ز غلوى محبّت است پژمردنش ز آه دل آزردگان مباد * نخلت كه آب خوردهء جوى محبّت است اينجا نياز بايد ، عريان شدن چه سود * اين كعبه نيست ، اين سر كوى محبّت است
هامش
( 1 ) . اصل : گو . ( 2 ) . اصل : بازى .