جوشن خصم تو در سايهء ماه عَلَمت * چون كتانيست كه بختش سوى مهتاب آورد
پيش بيدارى راى تو ترنج مهِ بدر * كو كنارىست كه در چشم قضا خواب آورد
عرضهاى دارم و ياراى سخن گفتن نيست * كه دگر خوش سخنم روى به اطناب آورد
من كنون عاشقم و صاحب يك فلس نيَم * عشق با مفلسى ، الحق نتوان تاب آورد
و له فى الغزليّات
تا كى نبينمت دلم از جان گرفته است * القصّه آرزوى تو طغيان گرفته است
از بس كه كردهاى نگه خشمگين به من * آماج سينهام همه پيكان گرفته است
گفتم ز قيد تن شود اين نيم جان خلاص * ليك آرزوى او در زندان گرفته است
غافل مشو ز كاكل او اى خداشناس * كفرىست اينكه بيعت از ايمان گرفته است
* * *
خرّم آن دل كه به تاراج غمت جانش رفت * خوشدل آن سر كه به فرمان تو سامانش رفت
بندهء چشم تو گردم كه سوى منكر عشق * نگهى كرد كز آن زهرهء ايمانش رفت
* * *
به چشم مدعى بيچاره عاشق خوار مىباشد * بلى در عشقبازى درد دل بسيار مىباشد