سوده گردد پهلوى سندان چو بندى بر دلم * ساده گردد سينهء سوهان چو سايى بر تنم
كُشتهء شمشير آن مستم ، شكوه مرگ بين * عرصهء روى زمين تنگ است بهر مدفنم
راز خود چون گل نخواهم پيش چرخ سفله گفت * گر برون آرد زبان از پس به رسم سوسنم
صلب اميدم پر است از نطفهء ديو ستم * گرچه زايد روح قدسى خاطرم آبستنم
گر به اين آلوده دامانى به گردونم برند * مىكند عيسى گُلِ خورشيد در پيراهنم
نطفه بودم من هنوز آن دم كه در مرگ وفا * گوش حوا مىشنيد از صلب آدم شيونم
يوسف مصر خيالم من كه شبها روشن است * ديدهء يعقوب چرخ از نكهت پيراهنم
چون عنان فكر گردانم به معراج خيال * نور مىبخشد به پروين ميخ نعل توسنم
گرچه من چون خار خشكم دل به اين خوش مىكنم * كز گل انديشه پر شد همچو گلبن دامنم
غنچهء شعر مرا حاجت به شاخ فكر نيست * گل به جاى سبزه مىرويد ز خاك گلشنم
لعل را در معدن خود پرورد خورشيد ليك * شعلهء خورشيد را پرورد درّ معدنم
نقش بستى نطفههاى طوطيان در پشت باز * گر بچيدستى كبوتر دانهاى از ارزنم
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: مير تقي الدين كاشاني
ص١٧٢