مرغى كه در هجران او ، از بام من گيرد هوا * گر بگذرد بر گلشنى ، آتش در آن گلشن فتد
* * *
اى دل به جهان افكن غوغاى محبّت را * بىظرف نهاى دركش ، درياى محبّت را
از سينهء من خيزد كار دل من باشد * آهى كه به جوش آرد ، درياى محبّت را
با كافر عشق او ، دوزخ چه تواند كرد * هر شعله نمىسوزد ، ترساى محبّت را
* * *
دور از آن لب ، بادهء عشرت لب ساغر نديد * تا تو رفتى چشم عشرت روشنى ديگر نديد
هيچ دل غير از دل من لذّت پيكان نداشت * هيچ سر غير از سر من راحت از خنجر نديد
غير داغ نااميدى بر دل سوزان من * آتش دوزخ كسى در مشت خاكستر نديد
تا نهادم چون مسيحى پاى در صحراى عشق * آنچنان شد ديدهء عقلم كه پاى از سر نديد
* * *
مرا دلىست كه داغ تو بر جگر دارد * هزار زخم از آن غمزه بيشتر دارد
رقيب دوش به او عرض حال خود مىگفت * چه عاشقىست كه از حال خود خبر دارد
* * *
اينك اينك مىشود طوفان خون اى همدمان * مشتى از خاك رهش بر چشم خونبارم زنيد
* * *