صيت نطقم گشته عالمگير و من خود مانده لال * پيش پاى خود نمىبينم چراغ روشنم
كى گريبان افكنم چون سايه در چنگ كسى * من كه چون خورشيد در افلاك پيچد دامنم
بس كه گردن مىكشد طبعم ز فرمان فلك * رشتهاى افكنده چرخ از كهكشان در گردنم
كلك من بحر است و خود ، هَمْطَبع نار « 1 » موسيَم * طبع من آب است و خود همزاد « 2 » نار ايمنم
چون دماغم « 3 » خشك مانده از تفكر صبح و شام * آسمان از تابهء خورشيد بخشد روغنم
هم دل خود مىخورم من بهر يك نان درست * هم سر خود مىخورد ياقوت و دُر در مخزنم
نرم شد پولاد من تا چند اى حداد چرخ * آهن از موم كسان سازى و موم از آهنم
بحر گوهربار طبعم قلزم فيض است و من * همچو مژگان روز و شب در كار گوهر سفتنم
من مسيحم مىسزد گر چون مسيح از بهر حفظ * روزگار از غيبه افلاك پوشد جوشنم
و له فى المقطّعات
اى گرانمايه سپهرى كه در آفاق وجود * پيش جاه تو جهان نامزد مختصريست
اى كه صبح از دهنت خندهزنى برده به وام * غصّه در عهد تو از بس كه « 4 » ز عالم سفريست
هامش
( 1 ) . اصل : بار .
( 2 ) . اصل : همراه .
( 3 ) . اصل : دماغ .
( 4 ) . اصل : - كه .