تا نگويى كه مسيحى ز سگان ما نيست * بر دل از داغ وفاى تو نشانى دارد
* * *
آنچنان سوختهء آتش عشقم كه اگر * آب ريزند به من ، شعلهء آتش گردد
* * *
به كشتنم چو شتابى ز رشك پوشم چشم * كه خونبهاى مرا ديده از ميان نبرد
* * *
خواه روز و خواه شب هرگه كه رفتى از نظر * خانه تاريك است اگر مشرق گريبانم شود
* * *
دلم بار نفس از سينهء افگار مىبندد * بلى هركس مسافر گشت ، اوّل بار مىبندد
بلا از آسمان بر خانهء من مىشود نازل * دلم از سادهلوحى رخنهء ديوار مىبندد
* * *
بس كه در روى تو مانده ديده ، حيران جمال * هر نگه كردن به رويت هست هجران دگر
* * *
تا كى ز بيم خوى تو افغان فروبرم * تا كى نفس برآرم و پيكان فروبرم
هنگام مرگ تا تو نيايى برابرم * صد بار اگر به لب رسدم جان فروبرم
* * *
حيفم آيد آه خود كز وى بسوزم كشت چرخ * ورنه يك روزيش در پيكار اين خرمن كنم
* * *
آتش فكنده در دل اميّدوار من * در سينه از فراق تو آهى كه كردهام
هجران ز چشم من همه خون ترجمان گرفت * ديدم سزاى يك دو نگاهى كه كردهام
آزار من بست كنون وقت مردميست * آخر محبّتست گناهى كه كردهام
* * *