برو واعظ مترسان از عذاب آخرت ما را * مكافات محبت ، حسرت ديدار مىباشد
ز راه كاروان اشك ما ، يك سو رو اى همدم * كه گاه اين كاروان را آتشى دربار مىباشد
دلم يك لحظه از فكر رخش بيرون نمىآيد * بلى آتشپرستان را به آتش كار مىباشد
* * *
ميان عشق و رسوايى محبّت آنقدر ديدم * كه كس منصور را در حشر هم از دار نگشايد
* * *
نمونهايست قيامت ز چشم فتّانت * حريف غالب صد خنجر است ، مژگانت
* * *
هرچند به وصلت نبود دسترس ما * دامان اميد از تو نچيند هوس ما
ما قافلهسالار بيابان بلاييم * صد قافله حسرت رود از پيش و پس ما
صد رخنه فكنديم از آن غمزه به پهلو * كز شوق تو در سينه نپيچد هوس ما
آن مرغ اسيريم كه در گلشن امّيد * درهم شكند بوى نسيمى قفس ما
* * *
چند خون گريد ز عصيان ديدهء خونبار ما * مغفرت را شرم باد از گريهء بسيار ما
نالهء ما كز فراز لا مكان برتر شدى * اين زمان از ضعف مىماند پس ديوار ما
كاسهء گردون اگر پر باشد از زهر فراق * مىتوان خوردن به امّيد وصال يار ما
دور نبود گر ز برق آه آتشبار من * چشمهء خورشيد گردد سايهء ديوار ما
* * *
از گرمى خون دلم ، بر هرچه چشم من فتد * گر خرمن آتش بود ، آتش در آن خرمن فتد
خورشيد چون مژگان من ، دامان ز اخگر پر كند * از آفتاب سينهام گر سايه بر گلخن فتد