گر خليلِ آتش غم نيستم ، چون زد رقم * سبزهء خطّ بتان بر روى آتش محضرم
مردمان پهلو كنند از دشمنان خالى و من * دشمنى دارم كه در پهلوى خود مىپرورم
نيست جز خون خوردنم تا روز آخر هيچ كار * روز اوّل داده خون گويا ز پستان ، مادرم
چون سپر رد مىكنم صد طعنه از هر بدگهر * گرچه چون تيغ زبان خويش كان گوهرم
گر دهد صبحم فلك صد كشور مه فى المثل * شام چون خورشيد بيرون مىكند از كشورم
كار من زين چرخ دون همت نمىگيرد قرار * قصّه كوته من مسيح آسمان ديگرم
* * *
هرگه ز سوز دل دم سردى برآورم * آواز جوش مغز به گوش آيد از سرم
من خود اگرچه مور ضعيفم ز فيض نطق * سيمرغ طعمه مىخورد از كاسهء سرم
طاووسِ مستِ غيب ، ضمير من است از آن * صد بيضه همچو مِهر بود زير شهپرم
غالب حريف مِهر ، ضمير من است از آن * هر صبح باج مىدهد از ملك خاورم
خشك است در جهان لب امّيد من چو شمع * با آنكه مىچكد ز دهان آتش ترم
از بس كه تن ضعيف شد از بار دل مرا * گويى كه بر هوا به امانت مصوّرم
خود را اگر چو ماه به دريا درافكنم * ماهى مثال داغ برويد ز پيكرم
پيشانى مراد من از چين غم پُر است * هرچند راستخانهتر از خطّ مسطرم
زيبم ز جوهر عملى نيست همچو تيغ * تيغ زبان خويشم و اصلىست گوهرم
من طوطيم و گر نكنى باور اين حديث * هندم سياهى و خط معنىست شكّرم
طوطى چو طبع من نتوان يافتن مگر * طوطى مثال آينه دارى برابرم
باشد ز عكس شعلهء شمع ضمير من * گر روشنى بيابى در جرم اخترم