گر خاطرم انديشه برون آورد از مغز * اين شخص خرد نيست بجز شخص مصوّر
ور سينهء من ماه برون از افق آرد * اين ماه فلك چيست بجز ماه مدوّر
ميراث برد نور ز من مهر پس از مرگ * ميراث برادر رسد آرى به برادر
يا رب كه دعا كرد كه در ملك تو دايم * يا رب كه نفس راند كه در عهد تو اندر
در من نفس مرده و تو روح مقدّس * بر من ظفر محنت و تو شاه مظفّر
ترسم كه صداع آورد اين بوى كزين بيش « 1 » * از ناف خرد پاره كنم نافهء اذفر
تا باد صبا مشكفشان باشد و گلريز * بادا نفس ملك ز بوى تو معطّر
آنجا كه دعاى تو كند جمله دد و دام * گر راست بپرسى چه بود قدر سخنور
جايى كه عقاب فلك از عجز بلرزد * معلوم بود پر زدن پشهء لاغر
[ تركيببند ]
اى مركب تو بارهء بدخوى آسمان * وى امتداد جادّهء مركبت ، زمان
شبرنگت ار سبيل كند سايهء سرين * تا قيروان به سايه درآرد ز قيروان
نقش سمش به صورت لا بر مكان فتد * يعنى به زير پاش بود جمله لا مكان
مغز و ميانش لاغر چون حلقهگاه تير * پشت و سرينش فربه ، چون سينهء كمان
هم ميخ و نعل او درجات است و آفتاب * هم نقش و سمّ او طبقات است و آسمان
خنگ عدوت از حركتهاى بىمحل * در كام ملك فتنه كند راست چون زمان
گر فرق دشمن تو به فرقد رسد چه سود * چون چرخ و فرقدان ندهندش دمى امان
سم سمند تو سر خصم تو شد كه هست * نعلش ز فرق فرقد و ميخش ز فرقدان
بگشوده بال يال همايونش فى المثل * همچون هماى بر سر يك پاره استخوان
در دست و پاى خنگ تو گردون شكسته باد * گيتى به ميخ نعل سمند تو بسته باد
* * *
كبكىست در خرامش و بازىست در كمين * شورىست در زمانه و شيرىست در زمين
هامش
( 1 ) . اصل : پيش .