عشق را با دلم چنان كار است * كه دل از بيم جان گرانبار است
گو بدل كن به زندگيم آسان * پيش هركس كه مرگ دشوار است
رقص تسبيح زاهدان بر كف * بر دلم جلوههاى زنّار است
ما و مستى ز بادهء شوقى * كين خمار آن كشد كه هشيار است
من كه ناچار آمدم به جهان * گر كشم باده نيز ناچار است
اى مسيح از سر اين حديث بنه * سر منصور بين كه بر دار است
چند ازين شروههاى پا دارى * سرِّ مستان بگو به هشيارى
* * *
اى در نظر از نقش خطت ، روح مصوّر * وى در بدن از مهر رخت جانِ مكرّر
هرگه كه برِ روى توام بگذرد از دل * مانند صنوبر بدر افتد دلم از بر
بر صفحهء تن تا همه حرف تو نگارم * جان از همه رگهام نموده خط مسطر
از بس كه تمنّاى تو در سينه نهفتيم * وين خاك شد از پرتو روى تو منوّر
هر گوشه خيال تو ز چاك دل من خاست * چونان كه سر از خاك برآرند به محشر
ور ديدهء حسرت شودم بر رخ تو چار * يمن تو مربّع كند اين اشك مدوّر
بر فتنهء يأجوج حوادث بتوانى * بستن ز غبار تن من سدِّ سكندر
بر كشتى دل غير غمت هيچ نداريم * گرچه نكشيدهست كسى كوه به مَعبر
يك شام ز گردون نرود سرخى خورشيد * گويى كه ز خون دل ما برده معصفر
زين گريهء تر دامن و زين خندهء لب خشك * گه تَر كُنَمى خشك و گهى خشك كنم تر
جانم ز تماشا چو مسيحست بر افلاك * جسمم ز تمنّا چو خليل است بر آذر
از شش جهتم چرخ گرفتهست تو گويى * كين مهره فرومانده ز ده وجه به ششدر
شش در ز جهان باز بود ليك دلم را * يك قاصد امّيد نيامد ز يكى در
بر شش جهت از بس كه نهم ديدهء امّيد * بينى كه مسدّس شود اين سقف مدوّر
زنگار دل تلخ اميد ، آنْش چنين ساخت * ورنه ز چه اين سقف نمودار شد ، اخضر