افسرده مزاج فلك از سردى و خشكى * ز آنست كزو گرم دلانند مكدّر
مبهوت چرا مانده به اين چهرهء خضرا * گر نيست همى منّتى اين پير معمّر
من بعد گرو گيرم ازو در بر خاقان * من بعد ازو داد كنم بر ره قيصر
عباس جوانبخت كه در سايهء تيغش * اين خاك سيهفام ، بدخشان شده يكسر
احول شودم سامعه از حسرت تكرار * هرگاه كه مدح شه ايران كنم از بر
لختى حَوَلْ از باصره در سامعه آيد * زان سامعه از كُه شنود ناله مكرّر
از نالهء فرهاد ز شوق لب شيرين * چون تربت فرهاد نمايد ز برابر
از ابر كفش صورت جان گشته هويدا * وز خاك رهش طينت دل گشته مخمّر
در پهلوى انفاس نهان داشته عيسى * در سينهء الفاظ عيان ساخته كوثر
خورشيد برابر شودى با رخ خوبش * گر ذرّه شود با رخ خورشيد برابر
گر مرده رسد جمله چو عيسى بدهد جان * ور قلب بود جمله چو اكسير كند زر
زان بوى فرحبخش چو ارواح مقدّس * زان روى عرقناك چو خورشيد مقطّر
گر شامّه حاشا شنود بوى خلافش * گردند در اعضا همه ارواح ، مكدّر
بر خنجر تو جان عدو مضطرب آيد * چون قطرهء خونى كه دود بر دم خنجر
تا بوى تمنّاى تو در كالبدم خفت * در ديدهء نرگس كشم از خاك خود اغبر
خوى تو بشويد همه خون از جگر صبح * بوى تو بروبد همه گَرد از دل عنبر
حزم تو كند گَرد نهان در دل زمزم * عزم تو كند كوه روان در دل صرصر
گر سايهء تيغ تو به دريا فتد از دشت * ماهى همگى تخم كند ، تخم سمندر
كى جان برد از تيغ تو خصم تو كه بر وى * شمشير تو مانند قضايىست مقدّر
ور در دل كس آتش سوداى تو افتد * خود نالهء ناقوس برآرد دلش از بر
گر در سر كس دود تمنّاى تو پيچد * چون شعلهء فانوس نمايد خرد از سر
آن تيغ كه چون صبح برون آورى از شب * ماند به قضايى كه به شب زاد ز مادر
بر عمر تو پيوند شده مدّت جاويد * مانند نهالى كه به پيوند دهد بر
شاها منم آن بلبل خوشلهجه كه هر صبح * بر شاخ گل مدح توام مانده ثناگر
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: مير تقي الدين كاشاني
ص١٥٩