از صبح نيست گرد افق روشنى عيان * بهر تو كرده خنگ فلك بخت در جدار
خنگ تو جادوىست كه از لعبهاى پا * در هر قدم رود سوى بابِل هزار بار
بر چشم عاشق ار بدوانى ز چابكى * گرم و سبك نپيچد چون اشك بر كنار
دارد مسيح اسبى ، اسبى همه عدم * اسبى چگونه ، اسب حياتىست مستعار
لاغر تنى ضعيف بدانسان كه گرد روح * بر استخوانش عاريه بنشسته چون غبار
از بس به راه كاهل بودم چو آرزو * دل بىقرار گردد ازو با همه قرار
از لاغرى چو سايهء او بر زمين فتد * راكب برو نمايد چون مرد نيزهدار
از تيرگى شبىست برو غرّه چون سراب * پنهان ميان ظلمت او نور آفتاب
تيرهشبىست عقل به دو مانده در تلاش * دندان چو كهكشان همه رازش نموده فاش
گر خود پلنگ گردد و در چهره درجهد * نارد « 1 » به زخم ناخن بر روى كس خراش
زانسان رود به راه پشيمان كه بنگرى * بررسته هم سرى به پشيمانى از قفاش
در راه عمر مانده به دنبال ، همچو دى * در دشت جان چريده به اميد ، همچو كاش
فرسوده همچو نعل نگردد ز رفتنش * گر نقد عمر خويش ببندد كسى به پاش
گويى قناعت از من دارد كه مىكند * در ده شبِ تمام كند نيم جو معاش
با اين همه قناعت ، عالم خورد چو كاه * گر يك نفس جهان بگذارى به مدعاش
نزديك شد كه روح پليدش سفر كند * وز چارچوب خشكش رو در سقر كند
چون پاى سست من ز وفايش كند خروش * بهر حيات خود دو گواه آرد از دو گوش
بر چهرهاش دويده اجل چون دل تُنُك * در سينهاش خزيده نفس چون دَم خموش
همچون پلاسِ بختم تاريكتر شود * ور خود كنى به چشمه خورشيد شستوشوش « 2 »
هامش
( 1 ) . اصل : نازد .
( 2 ) . اصل : شستوشوى .