گر فلك بهرم آورد صد درد * گو بيا تا خود انتخاب كنم
قدسيانش ز نيمه ره گيرند * هر دعايى كه مستجاب كنم
چون ز بيداريم درى نگشود * بعد ازين همچو بخت ، خواب كنم
گاه بحر آورم برون ز سراب * گاه صد بحر را سراب كنم
در ورق از مداد و نور سخن * كار بر سُنّت سحاب كنم
خامهء من ستاره مىكارد * ابر من آفتاب مىبارد
كوكب من قضاى پرخطر است * سينهء من جهان مختصر است
بس كه يكروى و يكدلم با خلق * هر چم اندر قفاست در نظر است
هست روزم « 1 » چنان سيه كه در او * صبح صادق علامت سحر است
همچو مريم عروس خاطر من * گرچه بكر است حامل از پسر است
ليك تا طفل من به شير رسد * شير من خون و خون من هدر است
گرچه خاك رهم مجرّه صفت * دست من با سپهر در كمر است
اين عجب بين كه نخل خاطر من * مىخورد زهر و شكّرش ثمر است
من كه صد بحر در جگر دارم * خود ز طوفان خود حذر دارم
سحرم ناله بر زمان بشكست * در تن صبح استخوان بشكست
در كنار فلك نشست غمم * محور چرخ از ميان بشكست
شيشهاى كآن طلسم دوزخ بود * عشقم اندر ميان جان بشكست
كو كنارى كه بخت من ز آن خفت * خواب بر چشم پاسبان بشكست
ديد گيتى بهار سينهء من * رنگ بر رويش از خزان بشكست
گريهام آب روى كوثر برد * خندهام نرخ ارغوان بشكست
مهر آن آفتاب چهرهگشاى * كرد فارغ مرا ز خلق خداى
هامش
( 1 ) . اصل : رويم .