مىشناسند اين گروه بىخرد ، خر را به دُم * وز خرى حاشا كه بشناسند عيسى را به دَم
در دهان جودشان بىحد زبان چون شكل لا * نام نعمت بر زبانشان نايد از بيم نَعم
گر دم گرمم نيفكندى درين خامان شرار * مىشدى شريان اين افسردگان در تن بَقَم
جان پاكم بگسلم زين ناقصان جسم ، طبع * آرى آرى بگسلد پيوند جسم و جان ، ز هم
طفل خاكم چون جنين ، خون دوشم از پستان « 1 » فقر * صد جنين غولزاد حرص تا كى در شكم
از جگرگاه خيالم ناله خيزد طاق و جفت * وز نفسزار اميدم نوحه رويد زير و بم
مىخرم گر مىفروشد بيدلى غم را به نقد * مىفروشم گر خريدارى بود دل را سَلَم
هرزهگردى خواست گيتى ، بر دل من بسط « 2 » داد * شوربختى خواست گردون ، بر سر من زد رقم
بر سر نطقم عيان بينى خيابانهاى گل * در دل تنگم نهان يا بى بيابانهاى غم
همچنان كز ديدن خورشيد گردد ديده ، آب * نور طبعم آورد در ديدهء خورشيد ، نم
هركه را نور ضمير من نسوزد چشم عقل * كور خفاشىست چون عنقا به هستى متهم
حاسد من كز كموبيش جهان يك ذره نيست * پيش خود چون گويمش چون كم بود بيشى « 3 » ز كم
هامش
( 1 ) . اصل : بستان .
( 2 ) . اصل : بست .
( 3 ) . اصل : نسبى .