تا صدف باشد و گاهى گهر آرد به غلط * اين خزف هم به غلط باد درين بحر گهر
تا سر و سايهء اقبال خدا شاهانند * شاه را سايهء اقبال خدا باد به سر
* * *
هر دل مردانه كاو در غم جانان شود * همچو شعاع بصر ، جمله تنش جان شود
هركه غمى مىخرد خاصه ز مردان عشق * ترسد كاينك مباد ، مرد پشيمان شود
خواجه كه چشمش پر است ، ليك ز سيماى سيم * مانده كه در مصر حُسن ، يوسف ارزان شود
چارسويى گر ز درد مىبتوان ساختن * جمله دلِ بيدلانش ، مايهء دكان شود
پيرهنى گر ز غم مىبتوان دوختن * جمله سر عاشقانش ، گوى گريبان شود
چون به بيابان عشق روى نِهم خشك لب * خود به حقيقت سراب ، چشمهء حيوان شود
ور تو نباشى دمى پيش نظر همچو نور * جمله جهان در سرم ، خواب پريشان شود
صدمهء هجران تو كرد مسلّط فنا * ز آنكه درين رستخيز ، كار به پايان شود
لذّت ديدار تو ساخت مكرّر حيات * ز آنكه به يك ديدنت ، عمر دو چندان شود
در شب هجر تو جان گرچه گدازد چو شمع * باز اميد وصال در تن من جان شود