گرچه دارد جبهه روشن چون خيابان وجود * سينه بس تاريكتر دارد ز دالان عدم
همچو دريا بر دهن كف دارد از ذكر صمد * ليكن از فلسش چو ماهى خرقه باشد پرصنم
بر درم چون نام حق نقش است پس نبود عجب * كآمدش نام خدا در دل به تقريب درم
بارك اللّه گر خرى چون او بيابى در گله * حاش للّه گر سگى چون او ببينى در حشم
شد . . . آلود از وجودش مجلس رنگين فضل * زانكه چون داروى مسهل ، فضله دارد در قدم
گو بيا در مجلس استاد حكمت بنگرش * گر نديدستى همى فرعون و موسى را به هم
آنكه دارد صد گلستان خليل اندر نفس « 1 » * آنكه دارد صد بيابان كليم اندر قدم
گرنه شمع خاطرش پرتو فكندى بر وجود * آفرينش جملگى مستور ماندى در عدم
پيش سرّ خاطر فيّاض او چون برگ سبز * بر تواند خاستن صد آفتاب از روى هم
گر فشاند آستين بر گوهر نظمم چه باك * چون كسى در آستين پنهان كند صبح دُوَمْ
مغز دانش در سر كافردلان ماند بدان * كز در بتخانه آويزند قنديل حرم
الحذر اى مشتكى فرعونيان آخر چراست * روح عيسى در نفس چون مار موسى در قلم
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : نسبى .