سره افتاد بهغايت گرسنه بود ، روى بجانب ده پير خود كرد و گفت شىء « 1 » اللّه قطب - الدين حيدر ، شيخ شهاب الدين از حال وى آگاه شدند و خادم را فرمودند تا طعامى پيش وى برد ، « 2 » چون درويش از طعام فارغ شد باز روى بجانب ده پير خود كرد و گفت « 3 » شكر اللّه قطب الدين حيدر كه ما را هيچ جا فرونگذاشتى ، چون خادم نزد شيخ رفت از وى پرسيدند كه چون يافتى آن درويش را ، گفت ، سهل كسى است ، طعام شما مىخورد و شكر قطب الدين حيدر مىگويد ، شيخ فرمودند « 4 » كه مريدى از وى مىبايد آموخت كه هرجا فايده مىيابد « 5 » از بركت شيخ خود مىداند ، چه به ظاهر و چه به باطن .
رشحه : « 6 » به اين تقريب مىفرمودند چون مريد صادق ، شيخى اكمل از شيخ ، بيابد وى را جائز است كه از كامل ببرد و باكمل پيوندد و فرمودند كه شيخ ابو عثمان حيرى « 7 » قدس « 8 » سره گفته است كه مرا از مبادى حال دايم در خاطر « 8 » مىبود كه از مواجيد و اذواق اين طايفه بهرهمند شوم ، اتفاقا « 9 » بمجلس وعظ شيخ يحيى بن معاذ رازى رسيدم « 10 » دل من آنجا آرميد ملازم وى « 11 » شدم ، بعد از آن بصحبت شاه « 12 » شجاع كرمانى افتادم ، چون پيش وى درآمدم مرا از مجلس خود بيرون كرد و فرمود كه وى رجا « 13 » پرورد است از وى كارى نمىآيد ، با خود گفتم پير من است و اين آستانه ، بعد از مدتى مرا در صحبت خود راه داد و چندگاه در ملازمت وى بودم ، درين اثنا وى را عزيمت زيارت شيخ ابو حفص حداد قدس سره شد ، من نيز در ملازمت وى رفتم چون بصحبت شيخ
هامش
( 1 ) - مى : شيا لله ، چپ : شيئا لله مج : شيئى لله
( 2 ) - چپ : وى بردند
( 3 ) - مى :
شكر الله مج : شكر لله ، چپ : شيئا لله
( 4 ) - بر : فرمودند مريدى
( 5 ) - مى : فائده مىبيند
( 6 ) - بر : بنابراين تقريب
( 7 ) - بر : جبرى ، مى : خيرى
( 8 ) - مى : قدس الله سره
( 8 ) - مى : در خاطر بود
( 9 ) - بر : اتفاق بمجلس
( 10 ) - مى : رازى رسيد
( 11 ) - مى :
ملازم او شدم
( 12 ) - مى : شاه ابو شجاع
( 13 ) - مى : وى جان پرورد است .