ابو حفص افتادم مرا « 1 » به تمام از من بر « 2 » بودند اما بشاه شجاع نمىتوانستم گفت كه « 3 » اينجا مىباشم چون وقت رفتن شد شيخ ابو حفص ، شاه را گفتند ما را به اين جوان حيرى « 4 » خوش است وى را اينجا گذار مرا گذاشت و رفت « 5 » و كار من در خدمت شيخ ابو - حفص تمام شد .
رشحه : مىفرمودند كه يكى از اكابر دين بدر مسجدى رسيد ، شيطان را ديد كه سراسيمه « 6 » از آن مسجد بيرون دويد آن بزرگ نظر كرد « 7 » مردى ديد كه در مسجد نماز مىگزارد و مردى « 8 » ديگر نزديك وى تكيه كرده در خوابست از وى پرسيد كه اى ملعون درين مسجد بچه كار آمده بودى ، گفت مىخواستم كه به وسوسه نماز را بر اين مصلى فاسد گردانم اما هيبت و مهابت آن خفته مرا نگذاشت از وى ترسيدم و بيرون شدم .
رشحه : مىفرمودند كه حضرت سيد قاسم قدس « 9 » سره گفتند كه روزى در مجلس مولانا زين الدين ابو بكر تايبادى نشسته بودم و مردى كه مريد يكى از مشايخ وقت بود در آن مجلس حاضر بود ، خدمت مولانا از وى پرسيدند كه شيخ خود را بيشتر دوست مىدارى يا امام اعظم ابو حنيفه « 10 » را ، آن مرد گفت كه شيخ خود را ، خدمت مولانا از آن سخن بسيار در غضب شدند به مرتبه كه آن مرد را سگ « 11 » خواندند و برخاستند و به خانه درآمدند و من هم آنجا نشسته بودم ، بعد از لحظه خدمت مولانا بيرون « 12 » آمدند و مرا گفتند به آن مرد غضب كرديم و در روى وى درشت گفتيم ، بيا تا رويم عذرخواهى وى « 13 » كنيم ، به همراهى خدمت مولانا روان شديم و آن مرد در راه
هامش
( 1 ) - مى : مرا از من به تمام
( 2 ) - چپ : از من بردند ، نسخه بدل بربودند
( 3 ) - مى :
( كه ) ندارد
( 4 ) - چپ : جوان حيرى دل خوش است .
( 5 ) - بر : مرا گذاشتند و رفت
( 6 ) - مى : كه از آن مسجد سراسيمه بيرون دويد
( 7 ) - بر : كرد ديد كه مردى در مسجد نماز
( 8 ) - مى : ( مردى ) ندارد
( 9 ) - مى : قدس اللّه سره مىفرمودند كه
( 10 ) - مى : ابو حنيفه كوفى را
( 11 ) - بر : سگ و خوك خواندند
( 12 ) - مى : بدر آمدند
( 13 ) - بر : و او را عذرخواهى كنيم .