ماهيانند كه در بحر صفا ، راست روند * همچو خرچنگ لب جوى نه كجرفتارند
بر لبتشنه لبان روحفزا ، ياقوتند * بر كف وسوسه كيشان زر مشت افشارند
ديدهء « 1 » پاكان ، بل روشنى ديده پاك * سر دينداران بل بر سر دين دستارند
شاهد شاه وجودند درين دار ، ولى * نه چو منصور سر عربدهجوئى دارند
مىرسد شان رطب معرفت از نخل وجود * يا رب « 2 » از بخت خود اين قوم چه برخوردارند
هفت بيت از غزل بىبدل عارف جام « 3 » * كه همه باخبران واله آن گفتارند
مىكنم تضمين كاندر صفت « 4 » آن پاكان * آن گهرها شرف عقد ثريا دارند
چون صدف گوش نه و جاى ده اندر دل « 5 » صاف * اين غزل را كه بجز عقد درش نشمارند :
هله هشدار كه در شهر دو سه طرارند * كه بتدبير كلاه از سر مه بردارند
هامش
( 1 ) - چپ :ديده پاكند بلى روشنى ديده پاك * سر ديندارى پل بر سر دين دستارند( 2 ) - چپ : بارى از بخت
( 3 ) - چپ : عارف روم
( 4 ) - چپ : صفت اين ملكان
( 5 ) - چپ :
دل پاك .