روزى در مجمعى افتادم كه وى آنجا بود و « 1 » نسبت به حضرت ايشان سفاهت مىكرد و خباثت مىنمود ، چون مرا « 2 » ديد و مىدانست كه از جمله خادمان حضرت ايشانم ، آغاز تعرض كرد و گفت شما معتقد كسى شدهايد كه نه علم دارد و نه حال ، نه ذكر ، نه « 3 » خلوت و من امروز بمجلس او مىآيم و پنهان از او « 4 » در آن مجلس بنگ مىخورم و بر وى حكم مىكنم كه فلان طعام و حلوا براى من ترتيب نمايد تا شما دانيد كه او را هيچ باطنى و حالى نيست و كار او هيچ اصلى و مغزى ندارد ، من از هرزه و هذيان او عظيم بىوقت « 5 » شدم ليكن در مقابله او « 6 » غير سكوت مصلحت نديدم ، روانى برخاستم و از آن مجمع ملول بيرون آمدم و متوجه حضرت ايشان شدم و وى متعاقب من با سه طالب علم كه ايشان نيز در مقام هزل و ظرافت و تعرض و سفاهت بودند در رسيد و باتفاق بمجلس حضرت ايشان درآمديم و من بهغايت در بار بودم كه مبادا آن سفيه بىحيائى و بىادبى كند چون بنشست پيش از آنكه سخن « 7 » آغاز كند مقدارى بنگ از آستين كپنك پنهان از حضرت ايشان « 8 » بيرون آورد و در دهان نهاد و خواست فروبرد در گلوى وى محكم شد و راه نفس بر وى بسته « 9 » گشت ، هرچند سعى كرد و جدوجهد « 10 » نمود كه به گلوى وى فرورود ميسر نشد آخر حال بر او بگشت ، حضرت ايشان فرمودند تا مشتى « 11 » محكم بر گلوى وى زدند ، آن بنگ از گلوى وى در ميان مجلس افتاد و همه حاضران برو خنديدند و او « 12 » به مثابه خجل و منفعل شد « 13 » كه صفت نتوان كرد ، در آن خجالت و انفعال با شاگردان از مجلس حضرت ايشان « 14 » بيرون آمد و اين قصه در ولايت تاشكند شهرت
هامش
( 1 ) - مج : آنجا بوده است
( 2 ) - مج : ( مرا ) افتاده
( 3 ) - مى : نه ذكر خلوت
( 4 ) - بر : ازو بنگ مىخورم ، چپ : ازو در آن بنگ مىخورم
( 5 ) - مج : بىوقت شدم
( 6 ) - مج : او هيچ غير سكوت مصلح نديدم
( 7 ) - بر : آنكه سخنى آغاز كند ، مج : آنكه سخن گويد
( 8 ) - مى : ( ايشان ) ندارد
( 9 ) - مج : ( بر وى بسته ) ندارد
( 10 ) - مج : ( و جدوجهد نمود ) ندارد
( 11 ) - مج : تا مشتى بر گردن وى زدند
( 12 ) - چپ : ( او ) ندارد
( 13 ) - مى : منفعل گشت
( 14 ) - مى : ( ايشان ) ندارد .