واقع شد ، اما بهواسطه آنكه دل به يكى از مظاهر جميله متعلق بود توقفى « 1 » روى نمود و چون اخبار متواتر شد با وجود گرفتارى خاطر در توجه بدان صوب جازم شدم « 2 » و با جمعى از طالبان « 3 » اين طريق به تاشكند آمدم و در آن محل حضرت ايشان در باغستان بودند كه از كوهپايههاى تاشكند است ، چون به ملازمت رسيده شد « 4 » ، آنچه مىشنيد « 5 » زياده از آن برأى العين ديد و بعد از چند روز كه فصل ربيع « 6 » نزديك بود خاطر « 7 » مراجعت غالب گشت و خارخار عشق آن جوان دل را بىآرام ساخت و مىخواست كه در سير و تماشاى پشت كوهك چنانچه رسم « 8 » و عادت اهل سمرقند است روز نوروز حاضر باشد و ملاقات آن جوان دست دهد ، به جهت اجازت خواستن به ملازمت آمدم و رخصت مراجعت جستم « 9 » اجازت ندادند و چون صباح نوروز شد ياد آن جوان و سير پشت كوهك مرا ملول ساخت و حزن عظيم فروگرفت و حضرت ايشان با جمعى از اصحاب سوار شدند و بدهى متوجه گشتند و مرا در ركاب همايون خود همراه بردند و در آن سير « 10 » صحرا دل من اصلا نمىگشود « 11 » كه بجانب آن جوان و به « 12 » سير پشت كوهك ميل عظيم « 13 » داشت و من از اين صورت بهغايت خجل و منفعل بودم ناگاه در آن صحرا بلاله زارى رسيدم و از پشت اسب دست مبارك فراز كردند و لاله فرا گرفتند و بدست من دادند و فرمودند كه مولانا ناصر الدين شرم ندارى « 14 » كه در چنين صحبت « 15 » و صحرا و لالهزار ياد جوان و سير لب « 16 » كوهك مىكنى و چون حضرت ايشان اظهار اين معنى كردند « 17 » من از فرق تا قدم
هامش
( 1 ) - مى : توفيقى روى
( 2 ) - مج : ( شدم ) ندارد
( 3 ) - مج : از طالبان اين
( 4 ) - مج : ( شد ) ندارد
( 5 ) - مى : مىشنيدم
( 6 ) - مج : فصل ربيع الاول نزديك
( 7 ) - مى : خاطر بر مراجعت مج : خاطرم به مراجعت
( 8 ) - مج : رسم و عادت سمرقند است ، چپ : چنانچه عادت اهل سمرقند است
( 9 ) - مج : مراجعت كردم اجازت
( 10 ) - مج : و در آن صحرا و سير دل من
( 11 ) - مى :
نمىگشاد
( 12 ) - مى ، مج : و سير لب آب كوهك ، چپ : و سير آب كوهك
( 13 ) - مج :
( عظيم ) ندارد
( 14 ) - بر : شرم نمىدارى
( 15 ) - مج : ( صحبت و ) ندارد
( 16 ) - مى :
چپ : و سير لب آب كوهك
( 17 ) - مج : كردهاند .