اجله و كلاء حضرت ايشان بودهاند در مبادى احوال در تاشكند بشرف قبول مشرف شدهاند .
بعضى از عزيزان از خدمت مولانا نقل كردند كه گفتند در آن « 1 » مبادى اوقات كه حضرت ايشان از خراسان به وطن اصلى مراجعت فرمودند و بامر زراعت مشغولى نمودند من جوانى بودم در سن بيست سالگى كه ملازمت حضرت ايشان مىكردم و آن حضرت به من التفات تمام داشتند در آن اثنا جمعى از مصاحبان كه داعيه تحصيل علوم داشتند و متوجه سمرقند بودند مرا وسوسه بليغ كردند كه در تاشكند اوقات ضايع مىكنى و عامى و ناملا مىمانى ، چندان گفتند كه طبع من نيز مايل رفتن شد با خود انديشيدم كه اگر از حضرت ايشان اجازت سفر طلبم غالب آنست كه مانع مىشوند هيج به از آن نيست كه قصه ذوق تحصيل و « 2 » رفتن بسمرقند را به رقعه نويسم و وقتى كه حضرت ايشان غايب باشند در آن موضع كه مىنشينند بنهم و زود متوجه شوم ، چون بر مضمون رقعه مطلع شوند و من حاضر نباشم مانع نخواهند شد و درين صورت اجازتى نيز حاصل كرده باشم ، پس آن رقعه را نوشتم و بجا نهادم و رفتم ، اتفاقا آنروز حضرت ايشان به آن خانه درنيامدهاند ، نماز شام بود كه رسيدهاند « 3 » آن رقعه را ديدهاند ، چون خواندهاند از آن « 4 » صورت متغير شدهاند و فرمودهاند « 5 » كه او به زبان قلم با ما سخن مىكند « 6 » و به حيله از ما اجازت مىخواهد ، بينم كه چون خواهد رفت و در همان ساعت كه حضرت ايشان متغير شده اين عبارت فرموده من بياران تاشكندى « 7 » در منزل اول نزول كرده بوديم « 8 » ، ميان شام و خفتن بود كه صداعى بهغايت شديد و تبى عظيم « 9 » محرق عارض شد
هامش
( 1 ) - مى ، چپ : ( آن ) ندارد
( 2 ) - بر : تحصيل به رفتن
( 3 ) - مج : كه برسيدهاند
( 4 ) - بر : از مضمون آن صورت
( 5 ) - بر : و فرموده كه
( 6 ) - بر : سخن مىگويد
( 7 ) - مج :
بياران تاتكندى
( 8 ) - چپ : نزول كرده بودم
( 9 ) - بر : و تبى بهغايت عظيم محرق ، مج :
تبى محرق عظيم .