من شنيدم و بس ، فرمودند كه اين « 1 » هست و آن نيست و اين نيز هست ، بعد از آن سركار داران را گفتند خيزيد كه من بوى كار « 2 » دارم ، چون مردم رفتند حضرت ايشان به من تند شدند و فرمودند به اينكه كسى را در باطن تشويشى باشد براى خاطر وى كار و بار خود نتوان گذاشت ، اين نوع چيزها بخاطر نمىبايد آورد ، مبادا محلى افتد كه آنجا پدرى و پسرى نگنجد سعى در آن بايد كرد كه كسى از ديدن اين چيزها تنگ دل نشود و در تشويش نيفتد « 3 » .
[ ذكر شهادت خواجه محمد يحيى و فرزندان ايشان ]
: نقل است كه چون شاه بيك خان بر سمرقند استيلا يافت در روز جمعه از اوايل ماه محرم سنه ست و تسعمائة ميرزا سلطان على از شهر سمرقند بيرون آمد بباغ ميدان پيش شاه بيك خان رفته و صباح شنبه خدمت خواجه با فرزندان و قاضى و ساير اكابر از شهر بيرون آمدهاند بديدن خان رفتهاند ، بعد از ديدن نگذاشته كه خواجهها « 4 » و اكابر به شهر بروند و جميع اموال و اسباب و املاك ايشان را تصرف نموده و خواجههاى خرد را زوالى « 5 » فرموده ، منقولست كه در زمانى كه زوالى « 6 » بر پاى خواجه محمد زكريا انداخته بودهاند خدمت خواجه بسيار متألم بودهاند و مىگريستهاند و مىگفتهاند مرا جزم شده است كه خان ، مايان را مىكشند ، بنا بر آنكه حضرت ايشان در خلوات قصه حضرت امير المؤمنين حسين بسيار مىگفتند و مىگريستند من نيز مىگريستم و مىفرمودند كه استعداد ترا به روحانيت حضرت امام مناسبتى و ملايمتى تمام است و از شرب آن حضرت بحظى اوفر محتظى خواهى شد ، سرو حكمت آن ، اين زمان بر من ظاهر شد و حكمت آنكه مرا يحيى
هامش
( 1 ) - چپ : اين هست و اين نيز هست
( 2 ) - بر : بوى كارى دارم
( 3 ) - تا اينجا نسخه چپ با دو نسخه بر ، مى مطابق است بعد از اين تا پايان سرگذشت خواجه محمد يحيى عينا با روايت خلاصهگونه نسخه مج ، منطبق است
( 4 ) - مى : كه خواجگان
( 5 ) - مى :
زوالى فرموده كه بند بر پاى نهادند ، منقولست
( 6 ) - مى زوالى در پاى خواجه محمد زكريا انداخته كردند خواجه محمد يحيى بسيار .