جمعى از ملازمان و شترداران ايشان بعد از يك ماه در سمرقند به ملازمت و اصل شد .
خدمت خواجه مىفرمودند كه بعد از مراجعت از يزد به چندگاه باز مرا داعيه حجاز افتاد و قوت گرفت ، به خدمت مولانا سيد حسن توسل جستم كه براى من رخصت حاصل كنند ، خدمت مولانا بوقت فرصت عرض حال كردند ، حضرت ايشان پرسيدهاند « 1 » كه غرض وى ازين سفر چيست ، مولانا از من پرسيدند ، گفتم اين حديث مرا باعث مىشود - كه حضرت نبى « 2 » صلى اللّه عليه و سلم فرمودهاند كه : من زارنى ميتا فكانما زارنى حيا ، حضرت ايشان فرمودند كه ما را در جواب دادن سه روز مهلت دهيد تا بينم « 3 » كه مصلحت چيست ، در شب سيم به خواب ديدم كه حضرت نبى صلى اللّه عليه و سلم ظاهر شدند ، من سر در قدم آن حضرت ماندم « 4 » ، فرمودند كه والد خود را طلب تا صحبت داريم من دويدم و حضرت ايشان را تنبيه « 5 » كردم به تعجيل آمدند و حضرت نبى « 6 » صلى اللّه عليه و سلم ايشان را بر دست راست خود نشاندند و من پيش روى ايشان نشستم و سر پيش افكندم و چشم پوشيدم بعد از لحظه « 7 » سر برآوردم و نظر كردم حضرت نبى را صلى اللّه « 8 » عليه و سلم دو تن ديدم و حضرت ايشان پيدا نبودند و هرچند امعان نظر كردم ميان آن حضرت و ايشان « 9 » به هيچ وجه امتياز ميسر نشد و معلوم نگشت كه آن حضرت كدامند و ايشان كدام ؟ درين حيرت و دهشت بيدار شدم ، وقت سحر بود فى الحال طهارت ساختم و به ملازمت حضرت ايشان آمدم ، ديدم كه نماز تهجد گزاردهاند و مراقب نشسته و آهسته آمدم و نشستم ، سر مبارك برآوردند و فرمودند كه خواجه غرض شما حاصل شد و مراد خود يافتيد ما را ديگر تشويش مدهيد ، پير شدهايم و ديدار
هامش
( 1 ) - مى ، چپ : پرسيدند كه
( 2 ) - مى : كه حضرت پيغمبر صلى اللّه
( 3 ) - مج : تا بينيم كه
( 4 ) - مى : آن حضرت نهادم ، مج : قدم آن حضرت صلى اللّه عليه و سلم
( 5 ) - مج :
را خبر كردم
( 6 ) - مج : و حضرت نبوى صلى اللّه عليه و سلم ، مى : و حضرت نبى عليه الصلاة و السلام
( 7 ) - ( سر ) ندارد
( 8 ) - مى ، مج : را عليه السلام دو تن
( 9 ) - مج : آن حضرت و حضرت ايشان بههيچوجه .