و خود بيرون رفتند بعد از آن تاريخ در ملازمت ايشان آرام گرفتم و هرگز دغدغه تعلق ديگر در خاطر نگشت « 1 » و بالكليه خلاص شدم .
عزيزى از محبان « 2 » نقل كرده است كه پيش از آنكه بشرف ملازمت و ارادت حضرت ايشان مشرف شوم دل گرفتار حسن صورتى بود به جوانى صاحب جمال ، تعلق و محبت مؤكد . « 3 » چون بر صحبت حضرت ايشان رسيدم بسبب تأثير آن صحبت تعلق خاطر بر تمام از ساحت سينه محو گشت و بجاى آن دل گرفتار حضرت ايشان شد بهيكبار در تاشكند پيش حضرت ايشان نشسته بودم صورت آن جوان را در خاطر « 4 » گذرانيدم به يك ناگاه متوجه من شده نام آن جوان را گفتند و فرمودند كه سروكار وى را برهم زدهايم و علاقه او را قطع كرده ، او را چه مىكنى و حال آنكه بر اين صورت هيچ آفريدهء اطلاع نداشت ، مشاهده اين معنى سبب مزيد يقين من شد به حضرت ايشان .
عزيزى از محبان حكايت كرده است كه روز جمعه به مسجد جامع رفته بودم و در وقت بيرون آمدن به جمعى از خدام حضرت ايشان ملحق شدم ، يكى از ايشان ياران را بطعام بازار استدعا كرد ، بدكان آشپزى درآمديم ، اتفاقا از چهرههاى « 5 » پادشاه جمعى درين « 6 » دكان بودند و بهغايت صاحب جمال و شمايل عجيب و غريب داشتند من بياران گفتم كه بجانب اين جوانان « 7 » نمىنگريد ؟ ياران گفتند اين امر نامشروع است ما را به آن ، چه دلالت « 8 » مىكنى ؟ من گفتم اگر نظر به شهوت بود نامشروع است اما اگر از شهوت پاك بود چه باك است و نظرها واقع شد ، چون بمجلس شريف حضرت ايشان رسيديم فرمودند از كجا مىآييد ، گفتيم از مسجد جامع ، فرمودند
هامش
( 1 ) - چپ : در خاطر نگذشت
( 2 ) - مى : از محبان و مخلصان نقل
( 3 ) - مى ، چپ :
مؤكد بود
( 4 ) - مى : را بخاطر گذرانيدم
( 5 ) - چپ : از چهره پادشاه نسخه بدل : چهرهان پادشاهى
( 6 ) - مى ، چپ : در دكان
( 7 ) - بر : اين جوان نمىنگريد چپ : اين چون نمىنگريد
( 8 ) - مى : ولايت مىكنى ، چپ : ( ما را به آن چه دلالت مىكنى ، من گفتم اگر نظر به شهوت بود نامشروع است ) افتاده .