و بادب تمام پيش ايشان بنشست « 1 » و در طعام خوردن اتفاق كرد و او را به حضرت ايشان علاقه « 2 » حبى عظيم پيدا شد تا حضرت ايشان در هرات بودند پيوسته ملازمت مىنمود و حضرت ايشان نيز نظر عنايت مىفرمودند .
عزيزى از محبان « 3 » حضرت ايشان نقل كرده است كه سبب پيوستگى من به آن حضرت آن بود كه بر دخترى عاشق بودم و ميل بهغايت رسيد و بىقرار شدم و آن دختر را به من نمىدادند چون از حصول مراد عاجز شدم به خود فكرى كردم و حيله انگيخته و گواهان « 4 » به دروغ بر نكاح راست كردم و متوجه فركت شدم كه بقاضى روم و دعوى كنم و گواهان خود را بگذرانم ، اتفاقا « 5 » آن قاضى به ملازمت حضرت ايشان رفته بود و من نيز به ملازمت حضرت ايشان رفتم و قاضى درين محل پيش حضرت ايشان بود ، قصه خود را به عرض حضرت ايشان رسانيدم ، فرمودند ما درخواست مىكنيم كه از سر اين قصه بگذرى كه از نفس تو بوى صدق نمىآيد از سخن آن حضرت خيرى « 6 » بدل من درآمد و مرا متغير گردانيد فى الحال از سر آن مهم درگذشتم و قطع خصومت آن جماعت كردم .
حضرت ايشان به عزيمت تاشكند سوار شدند و در وقت سوارى نظرى بجانب من كردند كه آتش در نهاد من افتاد ، هرچند خواستم كه توقف كنم نتوانستم بىاختيار فريادها از من برمىآمد ، قصه تعلق پيشين « 7 » را فراموش كردم و تعلق جانسوز اينجا واقع شد برفى عظيم افتاده بود از غايت حرارت محبت موزههاى خود را كشيدم و پاى برهنه در آن برف از عقب حضرت ايشان دوان شدم تا به تاشكند رسيده شد ، حضرت ايشان در حجره خود نشسته بودند كه من رسيدم آتش كرده بودند ، اشارت فرمودند كه گرم شو
هامش
( 1 ) - مى ، چپ : ايشان نشست .
( 2 ) - چپ : علاقه حبيه عظيم
( 3 ) - مى ، چپ :
از مخلصان حضرت
( 4 ) - مى : و گواهان بر نكاح به دروغ راست كردم
( 5 ) - بر : اتفاقا قاضى پيش حضرت ايشان بود و قصه خود را .
( 6 ) - مى : چپ : چيزى بدل
( 7 ) - بر :
پيشى را