و مريد بسيار داشت چنانچه پنجاه تن را از اصحاب خود اجازت ارشاد داده بود چون ديد كه حضرت ايشان بجذب مستعدان مشغول شدند ، غيرت كرده روزى به مجلس حضرت ايشان درآمد به قصد آنكه تعرضى و تصرفى كند و دست بردى نمايد ، چون نشست متوجه حضرت ايشان شد و چشمها در آن حضرت « 1 » دوخت و به همگى همت در آن مقام شد كه بارى بر حضرت ايشان حواله كند و آن حضرت نيز بدفع توجه « 2 » وى مشغول شدند و بعد از ساعتى سر مبارك برآوردند و دست راست از آستين بيرون كردند و منشفه پيش ايشان نهاده بود ، برداشتند و بر روى وى زدند گفتند چه صحبت دارم با ديوانه مسلوب العقل كه او را هيچ معلوم در خاطر نمىماند ، پس برخاستند و روان شدند ، چون حضرت ايشان آن عمل كردند و آن سخن گفتند و برخاستند شيخ نعره زد و بىهوش بغلطيد بعد از زمانى با خود آمد و بسرعت برخاست و از منزل ايشان بيرون رفت و در دماغ او تشويشى سودائى پيدا شد و روز ديگر معلومات وى « 3 » بر وى فراموش گشت و چنان ضايع و ابتر شد كه عريان در بازارها مىگشت و بتدبير و حفظ بدن خود مهتد نبود گاهى كه در راهى حضرت ايشان را بديدى چند كوچه در عقب دويدى و و هرگز به التفاتى فائز نگشتى .
خواجه مولانا ولد خواجه عصام الدين كه شيخ الاسلام سمرقند بود پيوسته غيبت حضرت ايشان مىكرد و هميشه در مقام تهمت و اهانت آن حضرت مىبودند ، روزى در خلوتى به خواص خود سخنان پريشان مىگفته « 4 » ، يكى از ايشان « 5 » گفته اگر خواجه ولى نيستند صاحبدولتى خود هستند اين همه مبالغه چرا مىكنيد ، خواجه مولانا گفته ، راست مىگوئى من نيز مىدانم اما چكنم كه نفس نمىگذارد به مقتضاى
هامش
( 1 ) - مى : در حضرت ايشان دوخت
( 2 ) - مى ، نسخه بدل چپ ، بدفع آن مشغول شدند
( 3 ) - مى ، چپ : وى به تمام بر وى
( 4 ) - مى : مىگفتند يكى
( 5 ) - مج : ( يكى از ايشان گفته ) ندارد .