بودم كه خواجه مصطفى رومى از جانب شهر سبز آمده به حضرت ايشان عرض كرد كه ميرك حسن ديوان سخنى گفت و مبالغه كرد كه اين سخن را به حضرت خواجه رسانى ، حضرت ايشان فرمودند بگوى ، گفت ميرك حسن « 1 » مىگويد كه ميرزا سلطان احمد را اندك جائى مانده است ، حضرت خواجه « 2 » عنايت فرمايند آن را نيز بگيرند و مايان را خلاص گردانند ، به مجرد شنيدن اين سخن در حضرت ايشان تغيير عظيم پيدا شد و غضب مستولى گشت چنانچه مويهاى محاسن شريف « 3 » حضرت ايشان راست ايستاد ، دست مبارك بر دست كشيدند و فرمودند كه آن سگ مرا سلاخى مىفرمايد و از غايت تغير « 4 » و غضب فى الحال برخاستند و بحرم درآمدند و مخاديمى كه حاضر بودند ، خواجه مصطفى را برآوردن « 5 » پيغام ملامت كردند ، بعد از چهارده « 6 » روز ميرك حسن را واقعه روى نمود كه ميرزا سلطان احمد بر وى غضب كرد و بفرمود تا وى را زنده پوست كندند . ! !
يكبار حضرت ايشان به قرشى مىرفتند ، عربى قرااحمد نام كه اشتران حضرت ايشان پيش وى مىبود در راه رسيد و تظلم « 7 » بسيار نمود و گريه كرد كه سيد احمد سارو « 8 » كه داروغه عرب بود ايذاء و زحمت بسيار رسانيد ، حضرت ايشان از درد دل او « 9 » متأثر و متغير شدند اما هيچ نفرمودند چون بجانب سمرقند برگشتند « 10 » در كوچه ملك ، سيد احمد سارو « 11 » با جمعى ديگر از امراء باستقبال حضرت ايشان آمدند ، بعد از ملاقات به حكايت مشغول شدند ، « 12 » گويانگويان تند شدند و متوجه سيد احمد گشته فرمودند
هامش
( 1 ) - مج : ميرك حسن ديوان مىگويد
( 2 ) - بر : حضرت ايشان عنايت كرده آن را
( 3 ) - مج : شريف ايشان
( 4 ) - مج : و از غايت غضب
( 5 ) - مى ، چپ : آوردن اين پيغام ، مج : آوردن اين خبر
( 6 ) - مج : بعد از چهار روز
( 7 ) - بر : تظلم و گريه بسيار كرد
( 8 ) - چپ : سيد احمد سارده مى ، مج : سارد
( 9 ) - مى : او بسيار متأثر
( 10 ) - مى : سمرقند متوجه شدند
( 11 ) - مى ، مج ؛ چپ : سارد
( 12 ) - مج : و حكايتگويان گويان .