و مصدق اين قيل و قال قصه آشتى دادن حضرت ايشانست ميرزا سلطان احمد و ميرزا عمر شيخ و سلطان محمود خان را كه به خانيكه « 1 » معروف بود با يكديگر در يك معركه . و صورت اين واقعه بر سبيل اجمال آنست كه خدمت مولانا محمد قاضى كه ذكر ايشان در فصل سيم خواهد آمد در رساله سلسلة العارفين نوشتهاند كه خبر به سمرقند آمد كه ميرزا عمر شيخ ، سلطان محمود خان را كه خانى بود از خانان دشت « 2 » براى جنگ برادر خود بمدد آورده است و در شاهرخيه با يكديگر مجتمع شدهاند ، ميرزا سلطان احمد نيز تهيه اسباب محاربه كرده با لشكرى عظيم متوجه جانب شاهرخيه شده و حضرت ايشان را استدعا كرده همراه « 3 » خود برد ، سخن مردم آن بود كه ميرزا ، حضرت ايشان را التماس كرده به جهت صلح مىبرند .
و حضرت ايشان مدت چهل روز در لشكر سلطان « 4 » احمد ميرزا بودند در آققورغان كه از مضافات شاهرخيه است لشكر ميرزا سلطان احمد فرود آمدند و دأب ميرزا آن بود كه حضرت ايشان را در لشكرگاه نزديك خود فرود مىآورد كه مجمعى بهغايت بزرگ است ، « 5 » ناگاه بىادبى ، نسبت به خادمان و ملازمان آن حضرت بىادبى نكند ، حضرت ايشان يك روز تند شدند و به ميرزا سلطان احمد گفتند كه مرا چرا آوردهايد « 6 » ، من خود مرد « 7 » جنگ نيستم ، اگر جنگ مىكرديد مرا چرا آورديد ؟ ، اگر صلح مىكنيد سبب « 8 » تاخير چيست ؟ مرا ديگر مجال آن نمانده است كه در ميان لشكرهاى شما باشم ، ميرزا سلطان « 9 » احمد فرمودهاند ما را چه اختيار است ، مجموع امور مفوض
هامش
( 1 ) - مى ، چپ : به خانيكه
( 2 ) - مج : دشت قبچاق
( 3 ) - مى ، چپ : كرده و با خود همراه برد
( 4 ) - مج ، مى : لشكر ميرزا سلطان احمد بودند
( 5 ) - بر : بزرگ است مبادا كسى ناگاه نسبت به ملازمان حضرت ايشان بىادبى كند
( 6 ) - مى ، چپ : چرا آورديد
( 7 ) - مى ، نسخه بدل چپ : من خود مرد جنگى نيم ، مج : من مرد جنگ نيم
( 8 ) - مج :
( سبب ) ندارد
( 9 ) - مى ، چپ : سلطان احمد فرمودند كه ما را .