سمرقند فرود آمده ، مردم وى بهر طرف كه جهت معاش مىرفتهاند اهل « 1 » سمرقند ايشان را مىگرفتهاند و گوش و بينى مىبريده ، « 2 » بسيارى از لشكر ميرزا بابر ، گوش و بينى به باد « 3 » دادهاند ، لشكر ميرزا بابر بهغايت به تنگ آمدهاند بعد از چند روز وباى « 4 » عظيم در ميان اسبان ايشان افتاده است ، بسيار ضايع شده است چنانچه از بوى بد « 5 » مردارها لشكر وى بجان آمدهاند ، آخرالامر ميرزا بابر ، مولانا محمد معمائى را پيش حضرت ايشان فرستاده صلح طلبيده است و در آشتى زده ، مولانا محمد به ملازمت حضرت « 6 » ايشان آمدهاند از هرجا سخنى مىگفته است و در آن اثنا گفته كه ميرزاى ما بهغايت پادشاه غيور و عالىهمت است بهرجا كه متوجه مىشود ناگرفته برنمىگردد ، حضرت ايشان در جواب وى فرمودهاند كه اگرنه حقوق پدر « 7 » كلان وى ميرزا شاهرخ بودى كه در زمان وى « 8 » فقير در هرات بودم و به بركت زمان او فراغتها و جمعيتها يافتهام ، معلوم مىشد كه كار ميرزا بابر به كجا خواهد رسيد ، عاقبت بمقام صلح درآمدهاند ، ميرزا بابر استدعا كرده كه حضرت « 9 » ايشان بيرون آيند و ما را صلح دهند چون به ميرزا سلطان ابو سعيد گفتهاند تن به آن نداده و استبعاد كرده ، خدمت مولانا قاسم را عليهالرحمه كه از كبار اصحاب حضرت ايشان بودند « 10 » به جهت مصالحه بيرون آوردهاند و « 11 » حضرت ايشان مىفرمودند « 12 » كه بعد « 13 » از آن از ميرزا سلطان ابو سعيد استفسار كرده « 14 » شد كه به جهت چه ما را اجازت نداديد كه براى صلح ميرزا بابر از شهر برآئيم و نزد وى رويم ، ميرزا فرمودند بابر جوانى بهغايت گريز و چاپلوس و رباينده است
هامش
( 1 ) - مى : ( اهل ) افتاده
( 2 ) - بر : مىبريدهاند
( 3 ) - مج ، بر باد دادهاند
( 4 ) - مج :
بادى عظيم
( 5 ) - بر ، از بوى مردارها
( 6 ) - مج : ( حضرت ) ندارد
( 7 ) - مج : ( پدر ) افتاده ، مى : ( وى ) افتاده
( 8 ) - بر ، زمان او
( 9 ) - مى : كه حضرت خواجه بيرون آيند و ما را ، مج : كه حضرت خواجه آيند و ما را
( 10 ) - مج ، بودهاند به جهت صلح
( 11 ) - مىآوردند ،
( 12 ) - مى : مىفرمودهاند ، مج : فرمودهاند
( 13 ) - مى : بعد از ميرزا
( 14 ) - بر : كردم كه .