مىكنيم مراد همين است و آنكه فرمودهاند ما واسطه وصول بيش نيستيم از ما منقطع مىبايد شد و به مقصود پيوست ، همين وصل است و فرمودند اگر اين نسبت را نزد شما قدرى بودى بايستى كه سنگها « 1 » را بر سر خود برداشتى و فرمودند هرگاه شما در صحبت من « 2 » و اصل شديد مرا از آنچه و حق سبحانه « 3 » را از آنچه و فرمودند بسيار است كه ما در غم خلقيم و خلق بهواسطه ما در شادى اگرچه اين شرك است كه كسى خود را چنين كلان سازد كه اگر وى خراب شود عالم خراب « 4 » شود ليكن ما چه كنيم ، كل يوم هو فى شان ما را بىما چنين كلان ساختهاند .
رشحه : مىفرمودند كه « 5 » اگر ذكر بر وجهى « 6 » ملكه شود كه دل هميشه حاضر بود و ذاكر درين ملتذ « 7 » باشد از ابرار است و وى را حاضر مع اللّه مىتوان گفت اما و اصل مع اللّه نمىتوان گفت ، و اصل آنست كه استناد حضور وى منتفى « 8 » شود و حاضر حق را سبحانه داند ، بذات خود .
رشحه : مىفرمودند كه تجلى كشف است و ظهور اين معنى بر دو گونه تواند بود يكى كشف عيانى و آن مشاهده جمال مقصود است به چشم سر از دار الجزا دوم آنكه بتوسط كثرت احضار يا غلبه محبت آنچه غايب « 9 » است كالمحسوس شود زيرا كه از خواص محبت است كه غايب « 9 » را كالمحسوس گرداند ، اينست نهايت اقدام ارباب كمال در دنيا .
رشحه : مىفرمودند آيا نهايت اين كار حضور و مشاهده است يا فنا و نيستى ، آنچه « 10 » فهم مىشود از كلام بعضى اكابر اينست كه نهايت حضور و مشاهده باشد ، ليكن
هامش
( 1 ) - مى : كه پتكها را
( 2 ) - مج : صحبت ما
( 3 ) - مج : ( و حق سبحانه را از آن چه و ) ندارد
( 4 ) - مى : ( خراب ) افتاده
( 5 ) - بر : ( كه ) ندارد
( 6 ) - مى : بر وجه ملكه
( 7 ) - مى ، چپ : متلذذ
( 8 ) - بر : منفى شود
( 9 ) - چپ : غايت
( 10 ) - مج :
( آنچه فهم مىشود از كلام بعضى اكابر اينست كه نهايت حضور و مشاهده باشد ليكن در واقع نهايت فنا و نيستى ) افتاده