هم نكند و بفرسوده استخوانى قناعت نمايد .
رشحه : مىفرمودند كه مردم « 1 » از غايت كسالت مىگويند كه فردا كارى كنيم « 2 » هيچ نمىانديشند كه امروز فرداى ديروز است ، درين روز چهكار مىسازند كه فردا خواهند ساخت « 3 » مضمون اين سخن كه فرمودند درين قطعه نظم كرده شد .
« قطعه » « 4 »
مكن در كارها زنهار « 5 » تاخير * كه در تاخير آفتهاست جانسوز
به فردا افكنى امروز كارت * ز كنديهاى طبع « 6 » حيلتآموز
قياس امروز گير از حال فردا * كه هست امروز تو فرداى ديروز
رشحه : مىفرمودند كه خدمت مولاناى ما مىگفتند كه در سمرقند دلم بگرفت بحصار رفتم آنجا نيز ملول شدم زيرا كه در آن سفر نيت « 7 » دينى از خود بازنيافتم ، روزى در راهى « 8 » مىرفتم ، شخصى مرا پيش آمد و اين بيت بر من خواند كه : « 9 »
با عاشقان نشين و همه عاشقى گزين * با هركه نيست عاشق هرگز « 10 » مشو قرين
پس آن شخص گفت اى جوان اين بيت از من ياد گير و بمضمون آن كار كن تا سفر تو بيهوده ، نبوده باشد ، گفتم الحمد لله كه در اين سفر « 11 » غنيمتى كلى يافتم ، اين بيت ياد گرفتم و برگشتم ، مىفرمودند « 12 » هركه به اين بيت عامل بود به سعادتى رسد كه هرگز او را شقاوت درنيابد .
هامش
( 1 ) - بر : مردم كه از
( 2 ) - مى : و هيچ ، چپ . ( هيچ ) ندارد
( 3 ) - چپ : خواهند كرد
( 4 ) - بر : ( قطعه ) ندارد
( 5 ) - بر : زينهار
( 6 ) - مج : طبيعت
( 7 ) - بر :
نيتى دينى
( 8 ) - مج : در راه مىرفتم
( 9 ) - مج : كه شعر ، چپ : كه بيت
( 10 ) - بر :
عاشق با او مشو
( 11 ) - مج : ( سفر ) ندارد
( 12 ) - مى : مىفرمودند كه هركه .