اختلاط مىكرد و اكثر اوقات ساكت و محزون بود ، به ايشان « 1 » گفتم حال وى « 2 » مرا معلوم نيست اينقدر مىدانم كه شغلى دائمى « 3 » دارد ، فرمودند كه از وى تحقيق حال وى بكن و تا چيزى « 4 » از وى معلوم نكنى ترك وى نگيرى . من بفرموده ايشان به حجره وى رفتم و گفتم شما چه حال داريد كه بياران ايشان آميزش « 5 » نمىكنيد و دايم در گوشه حجره تنها نشستهايد و در خروج و دخول بر ياران فروبستهايد گفت من مرد فقير « 6 » غريبم و در خود اهليت اختلاط نمىبينم لاجرم مزاحم وقت ايشان نمىشوم ، من ابرام كردم كه « 7 » البته شما را حالى هست كه آن مانع شما است از صحبت ، و به من اظهار مىبايد كرد . وى گفت اين چه مبالغه است كه مىكنيد ، گفتم « 8 » من به اين مأمورم از نزد ايشان و تا حال خود نگوئيد ، ترك اين مبالغه نخواهم كرد . چون دانست كه ابرام من از جاى ديگر است آهى كشيد و گفت اى فلان مرا حالى « 9 » عجيب و غريب واقع « 10 » است و شمهء از آن اينست كه چون نماز خفتن به جماعت مىگزارم و به حجره مىآيم لحظهاى مراقب مىنشينم - « 11 » و بطريقه معهوده خود مشغول مىشوم ، ساعتى كه مىگذرد نور « 12 » بىنهايت بر من فايض مىشود و جهات سته مرا فرومىگيرد و من در ظهور آن نور از خود غايب مىشوم و تا وقت صبح در آن غيبت و بيخودى مىمانم و روز همه روز در خوشى و روح آنم ، اينست حال شبانه « 13 » روزى من ، چون مرا طريق وى معلوم شد از غيرت و رشك وى بسوختم ، چنانچه بىاختيار آب از چشمم روان شد و آن سخن ، عظيم در باطنم كار كرد ، از پيش وى بيرون آمدم و ديگر حضرت مولانا از من نپرسيدند كه چه معلوم
هامش
( 1 ) - مج : با ايشان
( 2 ) - مى : حال او مرا
( 3 ) - مج : كه شغلى دارد
( 4 ) - چپ :
و از وى تا چيزى معلوم
( 5 ) - مج ، چپ : آميزشى
( 6 ) - مى : من مردى فقيرم و غريب و در خود اهليت ، مج : من مردى فقير و غريبم و اهليت اختلاط
( 7 ) - مج : ( كه ) ندارد
( 8 ) - بر : من گفتم كه به اين مامورم
( 9 ) - مج : مرا حال
( 10 ) - بر : واقع شده
( 11 ) - مى : مراقب نشينم
( 12 ) - مى ، چپ : نورى بىنهايت
( 13 ) - مى ، مج : حال شبانروزى من .