الهامى به دلم رسيد كه صحبت « 1 » ما را به نانى فروختى ، پاى پس كشيدم و طپانچهاى چنان « 2 » سخت بر روى خود زدم كه اثر آن ضربه يك هفته در روى من مانده « 3 » بود آنگاه به بيشان « 4 » مسجد رفتم و در گوشهء نشستم و پاى در دامن پيچيدم و با نفس « 5 » گفتم اگر بميرى بطلب قوت بيرون نروم درين حال روحى « 6 » عظيم و نسبتى قوى فروگرفت به مثابهء كه ميل طعام نماند ، ناگاه مردى نزد من آمد كه هرگز او را نديده بودم و يك پاره قند سفيد زياده بر « 7 » ده سير پيش من نهاد و سخن ناكرده برگشت و برفت و مرا قند آوردن او چنان خوش نيامد كه برگشتن او و مرا « 8 » به خود مشغول ناساختن .
مىفرمودند كه در اثناى مشغوليها و ملازمت حضرت مولانا ، مرا به جوانى صاحب جمال تعلق خاطرى « 9 » افتاد و رابطه محبت « 10 » قوى شد به مرتبهء كه همگى دل را خيال او فروگرفت و به غير او هيچ علاقه نماند تا كار به جائى رسيد كه به شبح « 11 » ظاهر او نيز ميل و توجه نماند و به همان نفس حرقت و محبت آرام بود و در آن ايام به كلى ترك ملازمت ايشان كردم كه شرم مىداشتم كه برين وصف پيش ايشان « 12 » نشينم ، دهشت و وحشت به جائى رسيد كه هرگاه ايشان را از « 13 » دور مىديدم مىگريختم و در گوشه « 14 » مىخزيدم كه بهغايت خجل و شرمسار بودم و در عشق و محبت آن جوان بىصبر و قرار ، اتفاقا بعد از چندگاه در كوچه « 15 » مىگذشتم ناگاه ايشان را ديدم كه از مقابله « 16 » پيدا شدند و هيچ مفرى و گريزگاهى نبود « 17 » در كمال انفعال بازايستادم و سر خجالت پيش افكندم و عرق تشوير بر جبين من نشست ، ايشان پيش آمدند دست مبارك بر سينه من
هامش
( 1 ) - مج : كه ما را به نانى
( 2 ) - مج : طپانچهاى سخت چنان بر
( 3 ) - بر : بمانده
( 4 ) - مج ، چپ : پيشان
( 5 ) - مى : با نفس خود
( 6 ) - چپ : درين حال روى عظيم ، نسخه بدل ، داروى
( 7 ) - مى : زياده از
( 8 ) - مى : و مرا با خود
( 9 ) - مى ، چپ : تعلق خاطر افتاد ، مج :
تعلق افتاد
( 10 ) - بر : محبت قوت گرفت به مرتبهاى
( 11 ) - مى ، مج ، چپ : كه بشيخ ظاهر او
( 12 ) - بر : بنشينم
( 13 ) - بر : ايشان را مىديدم
( 14 ) - مج : در گوشيه
( 15 ) - بر ، چپ : در گوشهء
( 16 ) - بر : كه در برابر پيدا
( 17 ) - بر : و در .